از اون جهت که من عشق پارک دارم ...
بلند شدیم با یکی از دوستای اصفهانی که تو وب باهاش آشنا شده بودم رفتیم پارک ...
وای خدا چه پارکی ...
واقعا که اصفهان نصف جهان ... عالی بود ...
جیگرای من ... حالا بگم چه کارها کردیم ...
اولشم بگم که ... افراد بی جنبه ای مثل شیرین همین الان برن از اینجا ...
جاروبرقیم خرابه نمیتونم با جارو دستی آشغالارو جمع کنم ...
کمر درد میگیرم ...
فقط بخاطر عمل به قولی که به بهرام (داداشیم) دادم چیزی نمیگم ...
آخه قول دادم تو نت با کسی دهن به دهن نشم ...
اونیم که بد و بیراه میگه معلومه حسودی وبمو میکنه ...
نیست که قشنگ مینویسم ... 
.
.
.
.
دختره رو دیدم اسمش پرینازه ...
دختره از من خفن تر بود ...
حال کردم دیگه ...
داشتیم میگشتیم که ... بگین کیو دیدم ؟
صابر و جعفر ...
- به به نانی مانکن چطوری ؟
- قربونت ...
اینم بگم که صابر رو ندیده بودم فقط راجع بهش شنیده بودم ...
وای پسره جیگر بود ... البته یه سال ازم کوچیکتره ...
اونم منو نمیشناخت ...
که این باعث خوشحالیم بود ...
یکی پیدا شد اهل ارومیه که منو نمیشناسه ...
- جعفر این کیه ؟
- صابره دیگه ...
صابر یه نگاهی کرد ...
- بفرما بشین نانی خانم ...
پری هم چشمش افتاده بود به جعفر ...
البته پری از صابرم خوشش اومده بود ...
نشستیم ...
من اول اسما رو مینویسم خودتو بدونین دیگه ...
ج:نیستی خانم ؟ اصفهانی شدی ؟
- خیر نمیدونم یهو سر از اینجا در آوردم
ج : کی برمیگردی ؟
- فردا صبح
ج:منو صابرم میایم
- شماها اینجا چیکار میکردین ؟
ج: خاله ی پیرم رو به قبله بود مامانم داشت غر میزد که نمیای و اینا ...
- صابر اینجا چیکار میکنه ؟
ج: باز جویی مگه ؟
- آره
ص:نانی کمر باریکیااااااااااا
- تو چرا به کمرم نگاه میکنی ؟
پ: صابر تو و جعفرم خوشکلین
دوتا پسر قش کردن دیگه ...
- خب دیگه من میرم ...
ج: ارومیه ؟
- خره میگم فردا صبح میرم ارومیه الان میرم بگردم ...
ج:جون من اینجا بیخیال پسر بازی شو ...
ص: مگه پسر بازه؟
پ:پس میخواستی دختر باز باشه ؟
ص: باید بگم که آبجیم عشق نانی رو داره
.
.
.
بلند شدیم که بگردیم ... این دو تا سیریشم اومدن ...
یکم رفتیم که چند تا پسر نشسته بودن ...
یکیشون گفت ...
هورا بگین به این دوتا
اونا هر کدوم یه صدا در میاوردن ...
میخواستم برم طرفشون ...
پ: بیخی بابا اینا بی فرهنگن ...
دوباره ادا در آوردن منم به صابر گفتم ...
میبینی تو رو خدا از بس گاو چروندن که به زبون اونا حرف میزنن ...
اینا رو نمیگی بی جنبه ها رفتن به مامور گفتن که ...
این دو تا دختر تموم پارک رو به هم ریختن ...
به ما هم میگن گاو ...
پ:بیا فرار کنیم
- وا چرا ؟ مگه آدم کشتیم ؟
مامور : دختر خانم ...
- بفرما
پسرا هر کدوم یه چیزی به مامورا گفتن ...
منم نتونستم جلو خودمو بگیرم ...
- گمشو بابا ... آدم بودی چرت نمیگفتی ...
پسره یه چیزی گفت ...
- همینجا میزنمت میمیریاااااااااا
مامور:خانم با ادب باش
- من ؟
صدامو بالا بردم کل پارک جمع شد سرمون ...
ماموره هم بر گشت به همه گفت : بیاین بیاین مرده زنده شده ... 
.
.
.
- خانم چرا فحش دادی به پسرا ؟
- فحش ندادم صدای گاو و گوسفند در میاوردن ...
- چیکار به کارشون داشتی ؟
- اونا ما رو دیدن هار شدن
پسرا : نه این دختره کرم ریخت .........
- خیر ... اونا گفتن چه باسنی ...
همه خندیدن انگار نشنیدن باسن ...
- همه ساکت ...
ماموره یه نگاهی بهم کرد ...
- حجابتو رعایت کن ...
- ببین من تو این شهر مسافرم ... دوما اینکه اینهمه دختر من چرا ؟
- خواهران زینب میبرنت ...
- شما اونا رو بگیرین من خودم میشینم میام آگاهی ...
- کم کم بی ادب میشی
پری هم همش میگفت ...
چشم الان میکشه جلو شما ببخشین ... (پری مامور دید موهاشو زد تو )
- نه ! نمیکشم ... تا همه ی دخترای پارک محجبه نشن منم نمیشم ...
ماموره کیفم و گرفت و میکشید که ببرتم آگاهی ...
البته کیفمو باز میکرد که بگرده ...
منم به کیفم خیلی حساسم ...
- هی هی هی کیفمو باز نکن ...
ماموره داشت باز میکرد
پریدم رو کیفم ...
- شماها نمیدونین تو کیف خانما شاید یه چیرزایی باشه که نخوان بقیه بببینن ؟
جعفر و صابر که رفته بودن اونطرف پارک تازه دیدن که من دارم دعوا میکنم ...
جعفر : نانی بیا ول کن
- نه به چه حقی کیف منو میخواد باز کنه ؟
صابر شونمو گرفته بود و میکشید طرف خودش ...
جعفرم با ماموره حرف میزد ...
منم هر چی تو دهنم بود میگفتم ...
نمیدونم چرا گریه کردم ؟
خودمو عین یه بدبخت دیدم که حتی نمیتونم خودمو کنترل کنم ...
تو پارک که ماموره دیگه نزدیکمم نمیومد ...
صابر بغلم کرد ...
حرفای آرامش بخشی بهم میگفت ...
متوجه ی یه چیزی شدم ...
بوی عطر پدرم ...
صابر از عطری استفاده کرده بود که پدرم همیشه میزد ...
رو شونه های صابر گریه کردم ...
وای که چقدر من بدبختم ...
براحتی آغوش هر کسی رو قبول میکنم ...
برگشتیم هتل ...
من و صابر رفتیم تو یه اتاق و جعفرم رفت فضای بیرونی ...
پری هم که خونه خودشون ...
صابر همینجوری بغلم میکرد و بهم میگفت که باید خودمو کنترل کنم ...
اگه منو میگرفتن که .............
به جرم چاقو کشی نمیدونم چه بلایی سرم میومد ...
آخه اونجا میخواستم اون پسرارو تک به تک با چاقو بزنم ...
.
.
.
الانم با لپ تابه جعفر دارم مینویسم ...
.
.
.
.
اعترافات :
اعتراف 1 . وقتی که صابر منو بغل میکرد آرامش خاصی بهم دست میداد ...
اعتراف 2 . بابام میگفت : دختری که در آغوشه اینو اون باشه به درد زنده بودن نمیخوره ...
یعنی منم اینجوریم ؟ تا حالا کار بدی نکردم ...
اما وقتی ناراحت بودم همیشه رو شونه ی یکی گریه کردم ...
اعتراف 3 . تقصیر من نیست نمیتونم به خشمم غلبه کنم ...
اعتراف 4 . وقتی پسری راجب به اندامم میگه ازش متنفر میشم ...
اما ... چرا از صابر بدم نیومد ؟
اعتراف 5 . بنظرتون کی رو تو قلبم دارم ؟ بعنوان یه عشق واقعی ؟
.
.
.
.
علیرضا
بهرام
صابر
امیر
جعفر
آرمین
هیچکس
.
.
.
واسم مهمه نظرتونو بدونم ...
شناختتونم نسبت به من مشخص میشه
:: بازدید از این مطلب : 849
|
امتیاز مطلب : 178
|
تعداد امتیازدهندگان : 60
|
مجموع امتیاز : 60